برای شنیدن خوانش دکتر کزازی، روی این خط کلیک کنید. بدو گفت هومان که:«در کارْزار ، رسیده است رستم به من اَند بار. بدین رخش مانَد همی رخشِ اوی؛ ولیکن ندارد پی و پخشِ اوی». بپوشید سهراب خَفتانِ رزم؛ سرش پُر ز رزم و دلش پر ز بزم . بیامد خروشان بدان دشتِ جنگ، به دست اندرون ، چرخ و تیرِ خدنگ. ۳۱۱۵ ز رستم بپرسید، خندان دو لب؛ تو گفتی که با او به هم بود، شب، که:«شب چون بُدی؟ روز چون خاستی؟ ز پیکار، بر دل ، چه آراستی؟ زِ تن دور کن بَبر و شمشیرِ کین، بزن جنگ و
برچسب:
نویسنده: دانیال رستمیان