برای شنیدن خوانش دکتر کزازی، روی این خط کلیک کنید.
۳۰۵۰
چنین گفت با پهلوان گُردْ
گیو:
«کز آن گونه هرگز ندیدیم نیو.
بیامد، دمان، تا به قلبِ سپاه؛
ز لشکر برِ توس شد، کینه خواه؛
که او بود بَر زین و نیزه به دست؛
چو گرگین فرود آمد، او برنشست.
همان گه که با نیزه او را بدید،
به کردارِ شیرِ ژیان، بردمید.
عمودی خمیده بزد بَرَ برش؛
ز نیرو، بیفتاد تَرگ از سرش.
۳۰۵۵
نتابید با او ؛ بتابید روی؛
شدند از دلیران بسی، جنگجوی.
ز گُردان، کسی مایۀ وی نداشت؛
جز از پیلتن پایۀ وی نداشت.
هم آیین پیشین نگه داشتیم؛
سپه را بر او هیچ نگماشتیم.
سواری نشد، پیشِ او، یک تنه؛
همی تاخت از قلب تا میمنه».
غمی گشت رستم ز گفتارِ اوی؛
برِ شاه کاوس بنهاد روی.
۳۰۶۰
چو کاوسْ کی پهلوان را بدید،
برِ خویش نزدیک جایش گزید.
ز سهراب، رستم زبان برگشاد؛
ز بالا و زورش، همی کرد یاد،
که:«کَس، در جهان، کودکِ نارسید
بدین شیرْمردی و گُردی ندید.
به بالا، ستاره بساید همی؛
تنش را زمین برگراید همی.
دو بازو و رانش ز رانِ هیون،
همانا که دارد ستبری فزون.
برچسب:
نویسنده: دانیال رستمیان