برای شنیدن خوانش دکتر کزازی، روی این خط کلیک کنید.
۳۰۸۰
چنین راند پیش برادر سَخُن،
که:«بیدار دل باش و سستی مکن.
به شبگیر چون من به آوردگاه
رَوَم پیش آن تُرکِ ناوردْ خواه،
همی باش بر پیش ِ پرده سرای،
چو خورشیدِ تابان برآید زِ جای.
گر ایدون که پیروز باشم به جنگ،
بدان دشتِ کین برنسازم درنگ،
بیاور سپاه و درفشِ مرا؛
همان ساز و زرٌینه کفش مرا؛
۳۰۸۵
وگر خود دگرگونه گردد سَخُن،
تو زاری مساز و نژندی مکن.
مباشید یک تن بدین رزمگاه؛
میارید، از آن پس، سوی رزم راه.
سراسر سوی زاولِستان شوید؛
از ایدر، به نزدیک دستان شوید.
تو خرسند گردان دلِ مادرم؛
چنین رانْد گردنده چرخ از برم.
بگویش که:"دل را در این غم مبند؛
مشو جاودانه ز مرگم نژند؛
۳۰۹۰
که کَس در جهان جاودانه نماند؛
ز گردون مرا خود بهانه نماند.
بسی دیو و شیر و نهنگ و پلنگ
تبه شد به چنگم، به هنگامِ جنگ.
بسی بارۀ دژ که کردیم پست؛
نیاورْد کس دستِ من زیرِ دست.
درِ مرگ، آن کَس بکوبد که پای
به اسپ اندر آرَد؛ بجنبد ز جای.
اگر سال گشتی فزون از هزار،
همین بود راه و همین بود کار".
۳۰۹۵
چو خرسند گردد، به دستان بگوی،
که:"از شاهِ گیتی، مَبَرتاب روی.
اگر جنگ سازد تو سُستی مکن؛
چنان رَو که رانند از این در، سَخُن.
همه مرگ راایم، پیر و جوان؛
به گیتی نَماند کسی جاودان"».
ز شب نیمه گفتارِ سهراب بود؛
دگر نیمه آرامش و خواب بود.
برچسب:
نویسنده: دانیال رستمیان