خرید بک لینک

برای شنیدن خوانش دکتر کزازی، روی این خط کلیک کنید.

بگفت و دل از جانِ او برگرفت؛
براند و همی ماندْ اندر شگفت.

به لشکرگه خویش بنهاد روی،
بخشم و پر از غمْ دل از کارِ اوی.

نکو گفت، از این روی،آموزگار
که:«دشمن مدار، ار چه خُرد است، خوار».
۳۱۶۰
چو رستم زِ چنگِ وی آزاد گشت،
بسانِ یکی تیغِ پولاد گشت.

خرامان بشد سوی آبِ روان،
چنانچون شده باز یابد روان.

بخورد آب و روی و سر و تن بشست؛
به پیشِ جهان آفرین شد، نخست.

همی خواست پیروزی و دستگاه؛
نبود آگه از بخشِ خورشید و ماه،

که:چون رفت خواهد سپهر، از برش؛
بخواهد ربودن کلاه از سرش؛
۳۱۶۵
وز آن آب چون شد به جایِ نبرد،
پر اندیشه بودش دل و رویْ زرد.

همی تاخت سهراب، چون پیلِ مست،
کمندی به بازو کمانی به دست.

گرازان و بر گور نعره زنان؛
سمندش جهان و جهان را کَنان.

غمی گشت و ،ز او ماند اندر شگفت؛
ز پیکارش، اندازه ها بر گرفت.

چو سهراب باز آمد، او را بدید؛
ز بادِ جوانی دلش بردمید.‌
۳۱۷۰
چنین گفت:«کای رَسته از چنگِ شیر!
جدا ماندی از زخمِ شیرِ
دلیر ».

برچسب: نویسنده: دانیال رستمیان تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 14:52

صفحه بندی