برای شنیدن خوانش دکتر کزازی، روی این خط کلیک کنید.
۳۱۷۱
دگر باره، اسبان ببستند سخت؛
به سر بر، همی گشت بدخواه ْ بخت.
به کُشتی گرفتن نهادند سر؛
گرفتند هر دو دوالِ کمر.
هر آن گه که خشم آورد بختِ شوم،
کند سنگِ خارا به کردارِ موم.
سرافرازْ سهراب و آن زورِ دست،
تو گفتی سپهرِ بلندش ببست.
۳۱۷۵
غمی گشت رستم؛بیازید چنگ؛
گرفتش بر و یالِ جنگی پلنگ.
خَم آورد پشتِ دلیرِ جوان؛
زمانه بیامد؛ نماندش توان.
زدش ، بر زمین بر به کردارِ شیر؛
بدانست کو هم نماند به زیر.
سبک، تیغ تیز از میان برکشید؛
برِ شیرِ بیداردل بردرید.
بپیچید، از آن پس ؛ یکی آه کرد؛
ز نیک و بد ، اندیشه کوتاه کرد.
۳۱۸۰
بدو گفت:«کاین بر من از من رسید؛
زمانه به دستِ تو دادم کلید.
تو ز این بیگناهی؛ که این گوژ پشت
مرا برکشید و بزودی بکشت.
به بازی به کوی اند همسالِ من؛
به ابر اندر آمد چنین یالِ من.
نشان داد مادر مرا از پدر؛
ز مهر اندر آمد روانم به سر.
همی جستمش تا ببینمش روی؛
چنین جان بدادم ، به دیدار اوی .
برچسب:
نویسنده: دانیال رستمیان