خرید بک لینک

برای شنیدن خوانش دکتر کزازی، روی این خط کلیک کنید.

چو خورشیدِ تابان بگسترد فر،
سیه زاغِ پرٌان بینداخت پر،
۳۱۰۰
تهمتن بپوشید ببرِ بیان،
نشست از بَرِ اَژدهایِ ژیان.

بیامد بدان دشتِ آوردگاه ؛
نهاده ، به سر بر، ز آهن کلاه.

همه تلخی از بهرِ بیشی بُوَد؛
مبادا که با آز خویشی بُود!

وز آن روی، سهراب با انجمن
هَمی مَی گُسارید، با رودْزن.

به هومان، چنین گفت:«کاین شیرْمرد
که با من همی گردد اندر نبرد،
۳۱۰۵
زِ بالایِ من نیست بالاش کم؛
به رزم اندرون، دل ندارد دُژم.

بَر و کتف و یالش همانند من؛
تو گویی، نگارنده برزد رَسَن.

ز پای و رِکیبش، همی مهرِ من
بجنبد، به شرم آوَرَد چهرِ من.

نشانهایِ مادر بیابم همی؛
به دل نیز، لختی، بتابم همی.

گمانی برم من که او رستم است؛
که چون او نَبرده، به گیتی، کم است.
۳۱۱۰
نباید که من با پدر، جنگجوی،
شوم؛ خیره، روی اندر آرم به روی!».

برچسب: نویسنده: دانیال رستمیان تاريخ: دوشنبه 12 مرداد 1405 ساعت: 14:52

صفحه بندی