برای شنیدن خوانش دکتر کزازی، روی این خط کلیک کنید.
بدین چاره از چنگِ آن اژدها،
همی خواست کآید ز کشتن رها.
دلیر و جوان سر به گفتارِ پیر،
بداد و ببود این سخن دلپذیر.
رها کرد از او دست و آمد به دشت؛
به دشتی که بر پیشش آهو گذشت،
۳۱۵۰
همی کرد نخچیر و یادش نبود،
از آن کس که با او نبرد آزمود.
همی دیر شد باز؛ هومان چو گَرد،
بیامد بپرسید از او، وز نبرد.
به هومان بگفت آن کجا رفته بود؛
سخن هر چه رستم بدو گفته بود.
بدو گفت هومانِ گُرد:«ای جوان!
به سیری رسیدی همانا، ز جان.
دریغ این بر و برزْ بالایِ تو!
رِکیبِ دراز و یلیْ پایِ تو
۳۱۵۵
هزبری که آورده بودی به دام،
رها کردی از دام و شد کار خام.
نگه کن کز این بیهده کارْکرد،
چه آرَد به پیشت، به دیگر نبرد !
برچسب:
نویسنده: دانیال رستمیان